تحرک

هعی...دیگه یادم رفته بود تحرک ینی چی!خنثی

امروز با بابام رفتیم پایین اولا بابا دوساعت بود که افتاده بود به جون کمپ! بازش کرده بود حالا نمیتونست ببندش!قهقهه

بعد که من رفتم پایین گفت برو از مامان بپرس کاغذ راهنمای این دم دستشه؟آخ

من گفتم راهنما کیلو چند! اوردمش پای اینترنت. ایکی ثانیه در گوگل جونم (عشق منه! یاری رسان در حل پرونده هام!) سرچ کردیم و یه کلیپ آنلاین راجع به بستن چادر مسافرتی یافتیمعینک

چندین بار مشاهده کرده و به حیاط برگشتیم.

بعدش ایندفه منم بودم واسه همین دوتایی افتادیم به جون کمپ بدبخت! (قیافه ی کمپ:گریه)

دیگه بابام بعد از اون دوساعت نتونسته بود بعدش که من رفتمم نتونستیم دیگه این شکلی شده بود:منتظر

ولی نیشمان بسی باز بود. اینگونه:نیشخندنیشخند

بعدش من دویدم بالا سریع همون کلیپو تنهایی نگاه کردم و جزئیاتشو به خاطر سپردم...از خود راضی

و برگشتم پایین...

به بابام گفتم باید چیکار کنیم و همون جوری کمپ رو پیچ دادیم و پیچوندیم و هل دادیم کمپ بدبخت دقیقا همون جور که باید, مچاله شدقهقهه

دقیقا شکل یه دایره شد. همونطور که باید میشداز خود راضی

هیچی دیگه... بابام کف کرده بود! شورو کرد چن تا تعریف الکی پلکی مثه:

-بابا ایول!(قیافه ی من:نیشخند)

-میگم معلم خوبی هستیا!(من تو دلم: من به این بداخلاقی...معلم؟ بروبابا اعصاب معلمی ندارمابرو)

-موافقی یه بار دیگه باز کنیم ببندیمش که خوب یاد گرفته باشیم؟(من:آرهههههههههههههههههه)

آره دیگه...سه بار بازش کردیم و با وجود راهنماییه من بستیمشاز خود راضی

البته بار سوم به بابام گفتم:

"ایندفه خودت جمعش کن ببینم یاد گرفتی؟"

البته که تونست. دیگه با وجود آموزش ها و زحمات بی دریغ من میخواستی نتونه؟زبان

قهقههقهقههقهقهه

______

ادامه نوشت:

خلاصه بعدش با یه چیزی تو مایه های توپ کلی بازی کردیم... یاد بچگیام افتادمخنثی

خوب بود. یکم حرکت داشتم حداقلزبان

/ 13 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بهناز

چه پرونده ای رو اونجا حل می کنی ؟

پاپیتال!

آفرین آفرین به تو دخمل باهوش[بغل][نیشخند] [پلک][گل][گل]

یسنا

آفرین آفرین [دست][دست][دست] من میگم نوه خلف خودمی که[زبان] فقط یه چیزی... کوکو جان!دلبندم! اون چادر مسافرتیه نه پادر مسافرتی[نیشخند]

یسنا

تو یه وقت کم نیاریا[نیشخند][ماچ]

گلی

اوه اوه ایول به خانم هنرمند... خواستیم بریم پیک نیک حتما صدات میکنم با هم بریم. بدرد میخوری[نیشخند]

باران

يني آرماناي اون بدبخت خدا بيامرز تو همين بستن چادر با ابوي خلاصه شد؟

باران

يني آرماناي اون بدبخت خدا بيامرز تو همين بستن چادر با ابوي خلاصه شد؟

باران

گوگل يني جمع كننده ي سوتي اي به نام كوكو!

غریبه

خب خدا رو شکر یه جا اینترنت به کارت اومد[نیشخند]

مریم

بابا خیلی حرکت داشتی [قلب][خنده]