کیف

امروز صبح داشتیم با با مادر گرامی از کلاسم برمی گشتیم.

باز دکتر بازیو شورو کرد(آخه خیلی برنامه پزشکی می بینه):

_کیفتو بده من سنگینه کمر درد میگیریا.خنثی

_نه. مرسی.منتظر

_دیروز دکتر تو تلویزیون میگفت کیف سنگین روی (نمیدونم چی چی گفت! سیستم بود؟دستگاه؟شبکه؟) عصبی تاثیر میذاره سرطان سینه می گیری!خنثی

_بگیرم. خوش به حالم!منتظر

درهمان حال به آن سمت خیابان نزدیک می شدیم....

آخراش بود که یهو نفهمیدم چی شد اون وسط کیفم افتاد رو زمین!!عصبانی

اعصابم از دست کیفه خورد شد دادمش به مامانم که هم کیفه دیگه رو اعصابم نباشه هم مامان خانوم انقد حرف نزنه!اوه

______

بیکار نوشت:

همین جوری الکی به اینم برچسب سوتی زدم! نمیدونم چرا احساس می کنم یه جورایی سوتیه.متفکر

نتیجه نوشت:

البته این بیشتر نشون میداد که نیروهای مافوق طبیعی از حرفای مادرهای گـــــــرامــــــــی(خنثیابروچشم) حمایت می کنن.

/ 22 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
...

درباره ی مادرت درست صحبت کن[منتظر] [نیشخند][خرخون]

مسافر تنها

گویند: صاحب دلى ، براى اقامه نماز به مسجدى رفت . نمازگزاران ، همه او را شناختند؛ پس ، از او خواستند که پس از نماز، بر منبر رود و پند گوید . پذیرفت . نماز جماعت تمام شد . چشم ها همه به سوى او بود. مرد صاحب دل برخاست و بر پله نخست منبر نشست . بسم الله گفت و خدا و رسولش را ستود. آن گاه خطاب به جماعت گفت : مردم !هرکس از شما که مى داند امروز تا شب خواهد زیست و نخواهد مرد، برخیزد! کسى برنخاست . گفت : حالا هرکس از شما که خود را آماده مرگ کرده است ، برخیزد! باز کسى برنخاست . گفت : شگفتا از شما که به ماندن اطمینان ندارید؛ اما براى رفتن نیز آماده نیستید[گل]

Fazi

نیروهای مافوق طبیعی و خوب اومدی اوووو باااا تازه من کیف خودمو کیف مامانمو حمل میکنم(حمالی میکنم [نیشخند] ) سوتی نبود بود؟ نه نبود[خرخون]

Fazi

عکستو ندادی[منتظر]

مسافر تنها

خو دفه بعد شعر نینیش ناناش مینویسم خوبه؟[چشمک]

فریبا

سلام قار قار بی معرفت[خنثی]

طناز

آی گفتی این مامانا که گیر میدنا ابر و باد و بقیه دست به دست هم میدن یه اتفاق شومی میافته[پلک] --------- دیدی بی یاهو شدیم؟ دیدی بدبخت شدیم[گریه] یاهو رو کشتن هی هی. خونشو ریختن هی هی[دلشکسته]

سنجاقک

خدا نسل هر چی دکتر تلویزیون نشین را از روی زمین برداره که همه ی ما رو کلافه کرده اند.