خدا

مرد نجواکنان گفت:" ای خداوند و ای روح بزرگ، با من حرف بزن." و چکاوکی با صدای قشنگی خواند ، اما مرد نشنید .

و سپس دوباره فریاد زد :"با من حرف بزن!" و برقی در آسمان جهید و صدای رعد در آسمان طنین افکن شد، اما مرد باز هم نشنید.

مرد نگاهی به اطراف انداخت و گفت:" ای خالق توانا ، پس حداقل بگذار تا من تو را ببینم ." و ستاره ای به روشنی درخشید، اما مرد فقط رو به آسمان فریاد زد:

" پروردگارا ، به من معجزه ای نشان بده!" و کودکی متولد شد و زندگی تازه ای آغاز شد. اما مرد متوجه نشد و با ناامیدی ناله کرد :" خدایا ، مرا به شکلی لمس کن و بگذار تا بدانم اینجا حضور داری."

اما مرد با حرکت دست، حتی پروانه را هم از خود دور کرد و قدم زنان رفت

 

منبع: غذای روح

/ 5 نظر / 12 بازدید
نرگس

الهی تمام امیدم به توء

پویا

جالب بود مرسی[دست][خجالت]

soosooshi

[نگران]مامانییییی!..

باران

خدا جون من هیچی نمیگم بهت دعوات هم نمی کنم ولی خودت ببین چیکار کردی....

باران

الهیییییییییییییی..... اون انگشت توئه خدا جونم قربونت برم؟