جنگ

اول یه موزیک ویدیو از 30seconds to mars به نام this is war یه جمله ی باحالی بود که میگفت:

if we don't end war

war will end us

متفکر

اصن نمیدونم چی شد یادش افتادم!

خلاصه با اینکه جمله ی بسی جالبیه ولی صلح کیلو چندنیشخند

البته بستگی داره به جنگش یا صلحشنیشخند

خلاصه..

جنگ را پایان دهیم صلح می شود

اما صلح می کنیم تا چه شود؟

نیشخند

بازم متذکر می شوم بستگی به جنگش داره.

یول

/ 32 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فریبا

سلام علیکم. اگه اومده بودید تهران میگفتید یه پشه ای برای کوکوی بزرگوار بکشیم.آخه اینطوری که نمیشه.شما رفیق فابریک مایی[نیشخند]

فریبا

از قصد عکسهام رو اونجوری انداختم.میدونی که. اصلا هم شبیه کارآگاه ها نشدم.خیلی هم اترکتیو ، بیوتیفول و دیفرنت عکس انداختم.بله[قهر]

فریبا

هی... ببینم... چرا فقط از فرزانه توی عکسها تعریف کردی؟هان؟ فقط اون دو تا فرزانه انداخت. خوبه بقیش رو خودم انداختم و اینو اونجا هم نوشتم[قهر]

فریبا

بله. اون آقایی که گفتی شوهرخواهر بزرگمه.شوهر فرشته که شوهر خواهر فرزانه هم میشه-چه نکته مهمی بود این آخری.یعنی اگه نمیگفتم عمرا میتونستی حدس بزنی[نیشخند]- فرزانه خانوم هم پیش دستی کرده و جواب هات رو همونجا برات گذاشته.خواستی بخون. فعلا[خداحافظ]

فریبا

سلامی دوباره به کوکویی[لبخند] آخخخخخخخخ،گفتی کوکو...منم میگم هیچی جای شلوارلی رو نمیگیره.من که به جز یه دونه،شلوارهای بیرونم همگی از نوع لی هستن.اون یه دونه هم برا اینه که گاهی باید جایی برم که مدت ها باید بشینم یا اینکه کار خاصی رو انجام بدم و اونوقت برای اینکه پاهام توی شلوارلی پرس نشه مجبورم یه دونه غیر از لی بپوشم.منم همه شلوارلی هام به پاهام می چسبه.اصلا عشق شلوارلی به اینه که تنگ و تنگ و تنگ تر باشه[نیشخند] منم عاشق مشکی ام.چه خوب سلیقه هامون با هم فیکس شده ها.کلا برای پوشش بیرونم هرچی تیره تر بپوشم بیشتر باهاش حال میکنم[مغرور] و اما اینکه از مقنعه زیاد بدم نمیاد ولی شال و روسری رو به مقنعه ترجیح میدم.اینجا هم استثنااً مقنعه سرم بود.البته بخاطر یه موضوع کاملا سیکرت[عینک]

فریبا

راستی...مرسی که تعریف کردی[دست][تایید]

hes

عاشق اون وبم!!!!!کوکو! چی شد که برگشتی؟؟؟؟[نیشخند]

به نظز من که کار بدی نکردی برگشتی[شیطان]

2چیز همیشه یاد آدمهاست:دوست خوب و روزهای خوب...اما یه چیز هرگز از یاد آدمها نمیره.روزهای خوبی که با دوستان خوب گذشت...

سینا

سلام ..... چه لاتی حرف میزنی؟ بابا غصه نخور دنیا همینه دیگه...و.. . . . . . . . . . . . ممنون که اومدی...... در دلم آرزوی آمدنت می میرد و میان من و تو فاصله جا میگیرد من در این دشت جنون تنهایم من از این فاصله ها بیزارم و در این گستره فاصله ها می میرم من میان شب و روز در تن خشک زمین من میان صحرا همه جا یکه و تنها خسته از جور زمان با تنی خورده به جان زخمی چند میزنم بانگ که وااااااای هستی ام رفته به باد ضجه ام را که شنید؟ جای دل تنگ تر از مشت من است نفسم می گیرد می گشایم نفسی پنجره را تا تمامیت تن خود را به هوا بسپارم