زندگی

اولش یادتونه؟ هیچ کار نمی تونستیم بکنیم.

غذا خوردیم.یه کم بزرگ تر شدیم.

کارمون یا  بود یا  یا 

خلاصه واسه خودمون بودیم. بی خیال بودیم. تا این که بزرگ تر شدیم. دیدیم آدما خیلی فرق دارن. از بزرگ بودن دنیا تعجب کردیم. کلی سوال بی جواب داشتیم. این جمله رو خیلی می شنیدیم: بزرگ شدی می فهمی!

باز هم بزرگ تر شدیم...جواب بیشتر سوالامونو گرفتیم. دیدیم دوست خوب پیدا کردن سخته. یه عقایدی تو درونمون شکل گرفت. طرز تفکرمون نسبت به دنیا شکل گرفت. تو بعضیا زودتر, تو بعضی ها هم دیرتر. 

بالاخره واسه خودمون یه کاره ای می شیم.اونایی که شدن خودشون واسه خودشون این تیکه رو بگن.

بعدها...وقتی پیر شدیم.به جز خاطرات, هیچی واسمون نمی مونه به غیر از یه زندگی که گذروندیم.می شینیم فکر می کنیم."کاش اون روز اون کارو نمی کردم""خدایا چرا اینقد زود گذشت؟"شایدم بگیم "خدایا به من خوش گذشت! میشه دوباره تکرار شه؟" در هرصورت آخر آخرش میدونین چی میشه؟

نمیدونین؟ خب من می گم: "کرم ها قلقلکمون میدن و میشیم شادروان!"

بعله.... نمی خوام درباره ی مرگ و از این حرفا بگم, هدف من این بود که بگم یه جور زندگی کنین که آخرش حتی اگه راضی هم نبودین, حداقل ناراضی هم نباشین.

/ 8 نظر / 8 بازدید
باران

چطوره كه پست قديميت بالا تره از پست جديده؟

باران

براي شادي روح اموات صلوات....

نسیم

امروز که نمردی فرداهستی راستی اونجات هنوز درد میکنه

نسیم

برای راضی بودن از خودمون باس کاری کنیم که خدا ازمون راضی باشه....آدما هر چی بزرگتر میشن انعطافشون در مقابل تغییر کمتره...پس تازیاد تو دنیای بزرگترا غرق نشدیم...سعی کنیم ..خودمونو بچسبونیم به خداجون...[نیشخند]

باران

هر وقت میام اینجا فاتحه خوندنم گل میکنه.... فاتحه!