بسته ای بسی مشکوک

بعدازظهر روز چهارشنبه بود.

ساعت دو ربع بود و سرویس مدرسه, کوکو و چند دانش آموز دیگر را پیاده کرد.

کوکو و یکی از دوستان همکلاسی اش تا ساعته یک ربع به سه دیوانه بازی درآورده و سپس نخود نخود هرکه رفت خانه ی خود!

صدای کلید آمد. کوکو وارد می شود!!

بعد از مدتی متوجه ی بسته ا ی بسی مشکوک بر روی اُپن شد...متفکر

بسته را در دست گرفت و با احتیاط نگاهش کرد.

خیلی فکر کرد, به نتیجه ای نرسید!

با احتیاط با یک چاقو جعبه را باز کرد.

آیا بمب بود؟!

پاکتی یافت...

متوجه شد بسته از طرف یکی است که می شناسدش!اوه

____

مخاطب خاص دار نوشت:

مرسییییییییماچ

بسی ذوقملگ شدمخیال باطل

بغل

/ 22 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
من خودم را دوست دارم

نمره مهم نیست عزیزم تصمیممو گرفتم برا همیشه باهاشون رابطموقطع می کنم بهتره اینجوری امیدوارم همیشه شادان باشی حالم بهتر شد اسمتو عوض کردم برا لینک نوشتم کوکو خواهشا نگو بنویسم زرنوشت حرفای تو از صدتا فیلسوف هم پخته تره دکتر کوکو رو می نویسم یادگاری از کوکو خوبه؟ شب خوش به مامان بزرگت هم وقت کردی بگو ترجمه کنه لطفا اون مواردی که بلدنبودم رو

یسنا

ممنون که فضولیم رو مرتفع کردی! حالا امشب با خیال راحت میخوابم [نیشخند] خوب بخوابی گلم[ماچ]

Soosooshi

آااااااااااا نگاه کن توروخدا 2ساعت درگیر بودیم سر نزدیمااا چه خبرا که نشده!!پس برای همین ذوق ملگ شدنت امروز زنگ میزدی منم که... بودم؟!!هه هه هه اینقدر ازین بلا ها مامان من سرم اورده اینقدر رفته تو تراس و من پشت در موندم که نگو!!!منم فوضولیم بسی گلیده[قهقهه] من فکر کنم اگه سیب زمینی بود هم خیلی ذوق میکردی[زبان]

یسنا

از وقتی قسمت نظرات رو کردی "سخنانی بسی باارزش" آدم روش نمیشه کامنت بذاره[خجالت] ای کاش بکنیش "چرت و پرتهایی بسی با ارزش"[خنده][نیشخند]

یسنا

البته اوناییش که مربوط به خودمه رو میگما... وگرنه حرفای دوستای دیگه که گوهره[قلب]

بهناز

می شه منم بدونم چی بوده تا فضولیم مرتفع شه؟[نیشخند]

فریبا

کوفتت بشه الهیییییییییییییییییییییی...