جشنواره بستنی

این جشنواره بستنی و شکلات و اینا توی بابل توی پارک نوشیروانی رو میگم!

اونجا بود که فهمیدم عجب مردم جالبی داریمنیشخند

چهارشنبه 14 تیر سال 1391 هجری شمسی, من به همراه پدر گرام راهی جشنواره شدیم.

پشت پارک نوشیروانی روبروی در سبز پارک کردیم و راه افتادیم. داشتیم قدم زنان میرفتیم که شنیدیم یک آقا پسری به خانواده اش میگفت: بستنی مجانی بود! و دوستش یا نمیدونم شاید داداشش تایید کرد که: آره بابا چار تا سالار هم خوردیم! و یک خانم مسنی که احتمالا مادر بود هم همش ابراز تعجب میکرد! بابام بهم گفت حتما داره خالی میبنده مگه میشه مجانی بدن. منم گفتم چرا نمیشهابرو

خلاصه که وارد فضای مستطیلی و جمع و جور اونجا شدیم. من که طبق معمول سریع و در عین حال کامل هر غرفه رو نگاه میکردم و رد میشدم ولی بابام طبق معمول سر هرچی اصرار داشت یه پنج دقیقه ای بایستهخنثی خلاصه.. از سمت راست رفتیم که عرض مستطیل بود. یه چیز جالب که دیدیم این بود که بچه های خیلی کوچیک میومدن یه سوره ای میخوندن و بدون استثنا جایزه میگرفتن! این وسط بابا تیکه میندازه که: میخوای تو هم بری؟نیشخند (قد من تقریبا اندازه ی اونی بود که جایزه ها رو تحویل میداد! فک کن من میرفتم وسط بچه های یه متری با اون سنم! =)) و در اینجا پیچیدیم چپ و این جا بود طول مستطیل! اینجا رو هم اصرار داشتم زود رد کنیم. بوگیر ماشین به بستنی چه ربطی داره خدااااااااخنده و حالا.. اون یکی عرض مستطیل.. اولین غرفه:بهشتهیپنوتیزم اسمش بود هتل شکلات.

ما یه دقیقه ای رسیدیم اونجا ولی سر خودش یه رب بیست دقیقه ایستادیم! حالا اگه دوباره رفتیم عکس میگیرم میگم قضیه از چه قرار بود! شکلات رو که میریخت رو یخ خوراکی یه بخار سفیدی بلند میشد که من و بابام توافق داشتیم عین آزمایشگاه های شیمی یا معجون های جادوگراستنیشخند به اون خانمه که شکلات رو میریخت هم گفتیم و فک کنم اونم موافق بود. خندید. خلاصه اینجا من تمایل به خوردن آن معجون ها نشان داده و پدرمان از خدا خواسته دو عدد خریدزبان

اصن اینجوری نمیشه من باید برم عکس بگیرم!

بقیه چیزا هم رد میکنیم.. حالا میرسیم به اون یکی عرض. اصل ماجرا. غلغله ای بود که نگو! رفتیم جلو دیدیم مفتکی بستنی میدن دست مردمعینک من هم دو تا میل نمودم. عجب وضعی بود, این بستنیم تموم نشده بود که به بابا گفتم و یکی دیگه هم برام اورد! حالا من دو دستی!!!!قهقههقهقهه یکیشون ازین روکش پرتقالی ها و یکی هم اونی که شکل قاچ هندونه است بود. بعدشم رفتیم تو پارک و دور زدیم و گروه دوندگان و ورزشکاران را تحسین نمودیم و نگاه کردیم و سپس من یک بسته پف فیل گرم خریدم که بسیار چسبید بعد از بستنی ها. بعد هم دوباره برگشتیم به جشنواره که من دو عدد دوست مشاهده کردم! و رفتم پیششان احوال پرسی. پدر نیز نشست بین جمعیتی که نشسته بودند و به آواز آن آقایی گوش میدادند که اسمش یادم نمی آید.اما پدرم او را میشناخت.متفکر

بعد هم دوباره رفتیم پارک یکم خودمونم ورزش نمودیم و سپس من در خیابانی بسیار خلوت بعد از یک سال دوباره رانندگی نمودمقلب (ضلع شمال غربی پارک- کمی جلو) البته بابا نذاشت سرعتو از دنده دو بیشتر کنمچشم اما واسه منی که عشق رانندگی ام خوب بود بازافسوس 

بعدشم تو شهر دور زدیم و بعدشم خونه و این حرفا.

خلاصه یادم نمیره شلوغیه غرفه های بستنی مجانی روقهقهه یه جا دیدم اونی که بستنی پخش میکرد هول شده بود بدبختقهقهه مردم ما هم که پنج تا پنج تا بر میداشتننیشخند(ما که هیچی برنداشتیمزبان)

و این بود ماجرایی که امیدوارم به زودی عکس دارش کنم!

/ 22 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
soosooshi

[تعجب]اسمت چرا اینطوزی شــــــــــــــــــد؟؟؟؟؟؟؟؟در سال دوم چه تغییر و تحولاتی دادی[زبان]

یسنا

ای خدااااا! باز این غیبش زد![کلافه][ناراحت]

یسنا

میگم شما هنوز مشغول عکس انداختنی کوکو جانم؟!![نیشخند][ناراحت]

انیس کوشولو

بنازم به معرفتت که هنوز انشای سفید تو لینکاته........[مغرور]

من

اپیدم بدو بیا!!![نیشخند]

مامان کوشولو

کوکو کجایی بیا ذوق به خرج بده بینم چی بزارم اسم وبمو......... مجبورم مطالبمو ببرم این آدرس جدید........... امان از دست آدمهای فضول.... مجبور شدم آدرسمو تغییر بدم....الان دارم یکی یکی مطلبامو میزارم تو این وب جدیده اما اسم نداره..............کمـــــــــــــــــــــــــــــک[اوه] نباید انیس کوشولو باشه

شبنم

آپـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم دایی جونم[نیشخند]

مامی انیس

کجایی تو[منتظر]