جوجه کباب

یه زمانی من و خاله ام دوتا جوجه ی ناز و گوگولی داشتیم.

هروقت دستمونو روشون نگه میداشتیم گرم میشدن و خوابشون می برد!قلب

دیگه اینکه خیلی دوسشون داشتیم.

***

یه موقعی بود که جوجه ها یکم بزرگ شده بودنو واسه خودشون بال دراورده بودنهورا

..........

یه روز من رفته بودم مدرسه...(خب؟)ابرو

بعد خاله اومد دنبالم و اومدیم خونه...(خب؟)ابرو

بعد دیدیم یه سینی رو اُپن هست...خنثی

توش دوتا جوجه...منتها جوجه های سرخ شده ی بی سر و پا و نوک و پرو بال!!خنثی

آقا من و خالم خشک شدیمناراحت

دیدم کار کاره پدربزرگمه......منتظر

اومده می گه فکر کردم خوشحال میشین!!!!!!!عصبانیگریه

من بعد از دعوا دویدم تو اتاق خالم و گریه گریه گریه....دل شکسته

خاله هم دست کمی از من نداشت! کلی هم با بابابزرگم بحث کرد بعد اومد اتاقافسوس

پدربزرگ گرامی هم جوجه کباب میل کردن.

خنثی

/ 16 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
باران

جوجو هاي منو هميشه گربه ميخوردههههههههه[گریه] تو خودت هنو جوجويي

پاپیتال!

واقعا؟؟؟؟؟؟؟[تعجب] نگووووووووووووووووووووو[گریه] چه پدربزرگ بی رحمی[دلشکسته] من اگه جای تو بودم خودمو میکشتم[نگران][دروغگو][نگران] مثلا یکی بیاد فندقو.....[وحشتناک] نه نه نــــه هرگز...[وحشتناک][نیشخند] [گریه][نگران]

مارال

خواهش بازم می خبرمت [گل]

مارال

ووووووووووووی دلو رودم بهم خورد [سبز]

باران

من كه فك ميكردم خروس باشه كه

غریبه

خب دیگه نوه ی خون آشام پدربزرگ جوجه کباب کن میطلبه[نیشخند]

مریم

عجب پدر بزرگ قاتلی داریااااااااا [نیشخند]

123yeganeh

lk فکر می کنم شما خانوادگی بی رحم باشین!!!!!نه بابا شوخی کردم![گل]