|
سخنان چرت بنده✗ دلمان بسی الکی بسی خوش است در این دنیای بسی بزرگ و بسی عجیب
| ||
|
بنده فردا, شنبه مورخ30 مهر 1390, امتحان ریاضی و فردایش امتحان فیزیک و همینطور تا آخر هفته انواع امنحانات را دارم از آنجا که درحالی که دوستان اینجانب دیروز مشغول خرزدن بودند و بنده مشغول خیس شدن زیر تگرگ لب دریا, درسی نخوانده و به اطلاع می رسانم بی زحمت بشینین دعا کنین این نیم ساعت درسی که میخوانم جواب دهد با تشکر ____ خیس نوشت: دیروز انقده حال داااااااااد! رفتیم لب دریا تگرگم میومد. اون موقع که بارون میومد مامان بابامم پیاده شدن ولی موقع تگرگ فقط خودم پا شدم رفتم دقیقا کنار دریا!! کفشم بر خلاف انتظار داغون نشد واسه همین تو ماشین بسی رو اعصاب بودم خلاصه این که حال کردم دیگه... موش آب کشیده شدم....یخ زدم..... روحیه م شاد شد! الانم هیچگونه استرسی ندارم برای امتحان اما قوانین مجموعه در ذهنمان نمی چسبند.... دمورگان....و بقیه.... تازه پلو کپی (!) ریاضیمو حل نکردم هنو دعا بفرمایید پلیز [ ۱۳٩٠/٧/٢٩ ] [ ۱۱:٢٧ ق.ظ ] [ kookoo ]
بعدازظهر روز چهارشنبه بود. ساعت دو ربع بود و سرویس مدرسه, کوکو و چند دانش آموز دیگر را پیاده کرد. کوکو و یکی از دوستان همکلاسی اش تا ساعته یک ربع به سه دیوانه بازی درآورده و سپس نخود نخود هرکه رفت خانه ی خود! صدای کلید آمد. کوکو وارد می شود!! بعد از مدتی متوجه ی بسته ا ی بسی مشکوک بر روی اُپن شد... بسته را در دست گرفت و با احتیاط نگاهش کرد. خیلی فکر کرد, به نتیجه ای نرسید! با احتیاط با یک چاقو جعبه را باز کرد. آیا بمب بود؟! پاکتی یافت... متوجه شد بسته از طرف یکی است که می شناسدش! ____ مخاطب خاص دار نوشت: مرسیییییییی بسی ذوقملگ شدم
[ ۱۳٩٠/٧/٢۸ ] [ ۸:۱٩ ب.ظ ] [ kookoo ]
هویجوری دلم خواست آدرس و عنوان وبمو عوض کنم حالا اگه حال داشتم حساب قالبمم میرسم _____ مریض نوشت: حالم خوب نی... امروز مدرسه هم نرفتم.... عزرائیل جان میبینمت به زودی! [ ۱۳٩٠/٧/٢٦ ] [ ۳:٢٠ ب.ظ ] [ kookoo ]
سیلوووووووووووووم سیلووووووووووووم صدتا سیلووووووووووووووم هزارو سیصد تا سیلووووووووووووووم
خب راستش حال تفلد مفلد نداشتم ولی دیگه.... چه میشه کرد.... خطر مرگ داشت!!! واسه چشن بفرمایید داخــــــــــــل
بیا تو, دم در بَده [ ۱۳٩٠/٧/٢۳ ] [ ٥:٠۸ ب.ظ ] [ kookoo ]
پیش نوشت: میدونم قرار نبود تا شنبه (جشن بزرگ!!) چیزی بنویسم ولی یهو دلم خواست! بازم اگه دلم بخواد مینویسم! همینه که هست! افکارمو اینجا ننویسم کجا بنویسم؟ والا ____ پوست نارنگی محافظ نارنگی بود. همیشه ازش مراقبت میکرد. نمیذاشت حتی خاک رو اون بشینه! یه روز یکی نارنگی و پوستشو خرید. (خو طبیعتا نارنگی رو با پوست میخرن) همونجا پوست نارنگیو جدا کرد. نارنگیو خورد... پوست, تیکه تیکه شدن نارنگی تو دهنِ اون آدمو میدید!
اون آدم بعد از میل کردن نارنگی, پوست نارنگیو انداخت تو جوب!!!!! آره بعد از اون همه مدت... بعد از اون همه حفاظت... به همین راحتی به همین ناراحت کنندگی
[ ۱۳٩٠/٧/٢۱ ] [ ٧:٥٩ ب.ظ ] [ kookoo ]
اگه مدرسه نبود ماه مهر خیلی قشنگ تر بود علامت مهر ترازو ئه.
واسه همین من انقد عادلم دیگه خو این همه مقدمه چینی کردم که بگم شنبه 23 مهر بنده به دنیا تشریف فرما شدم دلم میخواد روز تولدم تنها باشم! حال میده. (حالا نگین دختره مشکل روانی داره) قرار شد مامان بابام شنبه چندساعت تنهام بذارن شنبه میام جشن میگیرم یکم هم سخنرانی میکنم بای بای تا 23 مهر یا همون شنبه _____ تبریک نوشت ها: یه تبریک واسه دوستم یاسمین که 22 مهر به دنیا اومده (البته از وجود این وب خبر نداره یکی واسه دختر سایه که مامانش مثه من 23 مهر به دنیا اومده (البته مامانش همسن من نیستا) یه تبریکم واسه یسنا (مامان بزرگ _____ دیگه اینکه از هفته ای که تو راهه خوشم نمیاد.... همه ی معلما میخوان بپرسن..... منم که شفاهی جواب دادنم عالــــــــــی _____ جادوگر نوشت: خیلی خوشحالم که وبش هست. با نوشته های جادوگر زندگی راحت تره _____ نقل قول نوشت: به قول طناز " خیلی شبیه کپکه!
[ ۱۳٩٠/٧/٢۱ ] [ ۱٢:٤٦ ب.ظ ] [ kookoo ]
هیچی دیگه... دیروز یعنی شنبه 16 مهر معلم ادبیات گرامی لطف فرمودند شفاهی نپرسیدند من هزار تا پرسش کتبی رو به یه دونه سوال شفاهی ترجیح میدم! خب خلاصه اینکه چن تا سوال گفت همه نوشتیم بعدشم تحویل دادیم امروزم شیمی داشتیم که نپرسید! فیزیکم آزمون تشخیصی نگرفت! رفتیم بازدید از نمایشگاه نیرو انتظامی امروز (یکشنبه 17 مهر) کارهای بنده به شرح ذیل می باشد 1-کلاس زبان(و حل تکلیفش!) 2-خواندن زیست 3-نوشتن نتیجه ی آزمایش سیب زمینی زیست 4-کشیدن سلول ها ی گیاهی و جانوری و اندامک های داخلش مانند میتوکندری یا ریبوزوم برای زیست [ ۱۳٩٠/٧/۱٧ ] [ ۳:٤٠ ب.ظ ] [ kookoo ]
نکته: این متن هیچ مخاطب خاصی ندارد و یکی دیگر از چرندیات ذهن من است! لطفا جنگ جهانی چهارم راه نیندازید! لازم به ذکر است که بنده از ادبیات متنفر بوده و کلا فقط جهت مسخره بازی ادبی صحبت می فرمایم ______ نگاهت می کنم نگاهم نمی کنی
لبخند می زنم لبخند نمی زنی
ناراحتی, دستم را دراز می کنم ناراحتم, دستت را دراز نمی کنی
پشت می کنم به قصد رفتن نگاهم می کنی لبخند می زنی دستت را دراز می کنی و با یک چاقو ....
و این است رسم دوستی! [ ۱۳٩٠/٧/۱٥ ] [ ٤:۳٠ ب.ظ ] [ kookoo ]
آتش. ای روح مقدس! مرا در حسرت نگذار. بگذار ببینیم روی ماهت را که می سوزاند مدرسه ام را... در حالی که دارم در حیاط به آن نگاه می کنم و لبخند می زنم! و بسوزان تمام آن مهربانانی که به من علم آموختند و آن دسته از دوستانی که دوست داشتنی و عزیز بودند و باعث شدند که احساس نبودن بکنم! ای آتش! مرا در حسرت نگذار
______ نظریه: مطمئنم که تا خودم با یه گالن بنزین و یه بسته کبریت دست به کار نشم اتفاقی نمی افته [ ۱۳٩٠/٧/۱٥ ] [ ۳:٤۸ ب.ظ ] [ kookoo ]
انقده بدم میاد به فامیلی صدات کنن! والا تعدادی از بچه های کلاس ما که به فامیل صدام می کنن تعدادی هم به اسم صدا می کنن و تعداد کمی می گن کوکو خیلی دوس دارم به معلما بگم کوکو صدام کنن ولی واقعا من همین جوریش تو کلاس حرف نمی زنم اونوقت پاشم بگم: اجازه! میشه به من بگین کوکو!!! _____ یه چیزی که هدفم نبود بنویسم ولی یهو دلم خواست در معرض دید همگان قرار بدم زنگ تفریح بود. داشتم تو حیاط کتاب داستان میخوندم(قابل توجه فضولان: نام کتاب "تهران,کوچه ی اشباح" بود) یهو یکی از بچه ها که به فامیلی صدام میزنه از پنجره ی کلاس داد میزنه: ـ ـ ـ ـ ـ ـ ! (فامیلیم), چرا داری خرخونی میکنی؟!! عجباااااااا
[ ۱۳٩٠/٧/۱٥ ] [ ۱٢:٢٥ ق.ظ ] [ kookoo ]
والا چی بگم بابامون دراومد از دست این زر زر های معلما معلم ادبیاتمون قهر کرد گفتش "شماها کی باشین که من واسه شماها گلومو درد بیارم وقتی گوش نمیدین؟" عجب آدمیه! خب وقتی زنگ سوم ادبیات داشته باشی بعدشم قرار باشه زنگ بعدی ادبیات داشته باشی (کلا 4 ساعت) خب طبیعیه که یا بخوابی یا حرفای متفرقه بزنی خب البته بماند که در آن لحظه داشتیم در مورد درس حرف میزدیم آخه یه مشکلی پیش اومده بود در مورد سوالی که داده بود. اونم که آخر جواب سوالو نگفتش _____ ناراحت نوشت: خیلی بده که حس کنی نیمه ی تاریکت دست نیافتنیه! خوشال نوشت: خوشالم.... چون فردا 5 شنبه اس... ینی تعطیله دلتنگ نوشت: دلم واس همتون تنگیده.... راستی به حرف سوسو گوش ندین که میگه درحال ترک کردنم... من اصن نمیتونم ترک کنم. شرمنده مزخرف نوشت: هستم ولی بدجور احساسِ "نبودن" میکنم [ ۱۳٩٠/٧/۱۳ ] [ ٢:٤٤ ب.ظ ] [ kookoo ]
امروز 7 مهر می باشد و حدود 260 روز تا پایان مدرسه باقیست البته فقط حدودیه هااااااااااا ______ پ.ن: پُست برگو خوندم... حالم نزدیک بود بهم بخوره! چقد منفی نوشتم اصن جدا نمیشن ازت اونایی که به فکرشونی
برمیگردیم [ ۱۳٩٠/٧/٧ ] [ ۱۱:٤٢ ق.ظ ] [ kookoo ]
یه دوستی دارم تابستون هی بهش اس میدادم جواب نمیداد بیرون هم دیدمش یه جور نگا میکنه انگار من دشمنشم!! حالا اس داده میگه چه خبر دیروز مدرسه چه کردین میگم چرا جواب نمیدادی میگه حوصله نداشتم!!!!!!!! آخه دختره ی مسخره! خودتو خر کن! حوصله ی نگاه کردنم نداشتی؟ والا. شما بگین آخه اینم شد دوست؟ من تودلم بخشیده بودمش حالا باز داره میره رو اعصابم..... چیکار کنــــــــــــــــم خدااااااااااااا بره با بقیه ی دوستاش خوش باشه... حوصله ی دوباره ناراحت شدنو ندارم
دوستای اینجا+سوسو+چندنفر که استثنا هستنو عشقه ______ پ.ن: یه چیزی گفتش عذاب وجدان گرفتم... ظاهرا اون که منو ناراحت کرده بوده نفهمیده و من که خواستم تلافی کنم حالا دوباره تابستون به قول خودش ادای منو دراورده نمیدونم... ولی هرچی باشه اصن تقصیر من نیست. مگه نه؟!!! نمیخوام دوباره ناراحتش کنم...یا برعکس.... راستش الان تموم کردم همه چیرو سرما خورده هم هستم گیجم شدم ولی آرومم... همشم آهنگ "همه چی آرومه" تو سرم میچرخه... اونم مصرع اولش که میگه: همه چی آرومه! از دست خودم عصبانی نیستم ازونم ناراحت نیستم ولی گیج شدم درحد دوبله ی فارسی وان [ ۱۳٩٠/٧/٧ ] [ ۱۱:۳٤ ق.ظ ] [ kookoo ]
یه برگی بود روی یه درخت, که با رفقاش خوش بود و زندگیه خوبی داشت. یه روز باد اومد و برگو کند و با خودش برد برگ, برگای دیگه ای دید و باهاشون آشنا شد ولی هیشکدوم مثه دوستای قبلیش نبودن برگ نمیتونست اونا رو درک کنه و باهاشون رفیق باشه... اونا هم همین طور! برگ ناراحت بود برگ دلتنگ بود برگ دلش شکسته بود
باد بردش به یه باغچه. اونجا جای خوبی بود ولی هیچکدوم از برگا مثه اون برگای قبلی نمی شدن... برگ با اونا دوست بود ولی خوشحال نبود. زیاد خوشحال نبود ولی میگذروند...
یه مدت گذشت. برگ حالا بیشتر احساس تنهایی میکرد حس میکرد تافته ی جدا بافته است! خلاصه واسش مهم نبود که رفقای قدیمیش به یادش باشن.... خودش به یادشون بود و بیشترو بیشتر احساس دلتنگی می کرد.
یه روز یه بادی اومدش برگ سرشو بالا کرد و نگاهی انداخت و یه دفعه حس کرد دنیا رو دادن بهش.! چن تا از دوستای قدیمیش همراه باد بودن. خوشحال شد.... زیاد.... بسی زیاد.... بی نهایت زیاد
یه مدت خیلی کوتاه گذشت. دوباره باد اومدو...... حالا برگ تعداد بیشتری از دوستاشو کنارش داشت. دوستایی که دوسشون داشت و باهاشون احساس خوشبختی می کرد و خوشبختی=مقدار رضایت.
گذشت....گذشت....گذشت. برگ حس میکرد خوشحال ترین برگ دنیاست! ولی یهو باد اومد..... و اونو برد. اونو برد به یه جنگل بزرگ. برگ باز افسرده شد بسی بسیار! همه ی برگا مثه همون برگای تو باغچه بودن
برگ دیگه طاقت نداشت نه راضی بود نه خوشبخت....
اما یکم امیدوار بود... منتظر بود.... منتظرِ باد بود تا شاید حداقل فقط یکی از دوستاش همراه باد بیاد اونجا.... ولی خبری نبود. باد زیاد میومد ولی تنها.
یه روزی بود مثه همیشه.... خالی و پر از احساس.... احساس دلتنگی, امید, غم,... باد اومد. برگ سرشو بلند کرد و نگاهی انداخت. و یهو ... حس کرد که دنیا رو بهش دادن
_____ این چرخه ایه که همش تکرار میشه. اینجا جائیه که من دوستای خودمو دارم. دوستایی که میشه باهاشون احساس خوشبختی کرد! اصن جنگل و باغچه و این چیزا مهم نیست. من برگی ام که با برگایی دوسته که دوسشون داره و خیلی واسش عزیزن. من معتاد نیستم به اینترنت من معتادم به رفیقام ولی جایی هست به نام زندانِ مدرسه که همون باده. باد جدا کننده ای که من با تمام وجود ازش متنفرم و هیچی نظرمو عوض نمیکنه. این زندان, بادیه که برگو از بهترین دوستاش جدا می کنه و تعطیلات, بادیه که اونا رو به هم میرسونه اون برگ منم که متنفرم از باد جدا کننده.... حتی اگه جدا نکنه باز اسمش باده, بادِ جدا کننده.... [ ۱۳٩٠/٧/۳ ] [ ٤:٢٩ ب.ظ ] [ kookoo ]
|
![]()
| |