|
سخنان چرت بنده✗ دلمان بسی الکی بسی خوش است در این دنیای بسی بزرگ و بسی عجیب
| ||
|
من: بچه تو خجالت نمی کشی به بهانه درس نمیای نت؟ خودم: اصن تو چی کاره ی منی؟ من: هووووووووووووووی! نی خوام! بیا دوباره معتاد شو به اینترنت! خودم: من: الان تو به جا اینکه را بری فیلم دانلود کنی ترافیکتو تموم کنی.... اممممم.... خودم: ها؟ چیکار کنم؟ من: عصاب مصاب نداریا! خودم: من: خودم: نی خوام! ااااااااااااا! من: خو من دوس دارم خوووووووو! ا! اااااااااااااااااووووووووووووومممممممممممم ______ خودم نوشت: با ارزش پوزش بنده برنده شدم! همین جا اعلام می کنم تولد یسنا که 3 دی بود مبارک! اگه بقیه هم تولد داشتن مبارک! _____ بی معرفت عوضی الان لقب مناسبیه واس من! [ ۱۳٩٠/۱٠/٢٠ ] [ ۱۱:٠۸ ق.ظ ] [ kookoo ]
اهم اهم! برای طرفداران اسید گرامی (بارون خودمون!) باید عرض کنم ایشان آدرس قبلی ما را تصرف نموده اند __ هویجوری نوشت: بارون خعلی باحالی خداییش! __ باران جان شرمنده که هر دو تا جاتو گیر اوردم __ بدون گوگل هرگز! [ ۱۳٩٠/٩/٢٢ ] [ ۳:۳۳ ب.ظ ] [ kookoo ]
اولا برای جویندگان معنی نام سورملینا! دوما الان میبینین من انقد یه جوری ام؟ خو مسئله اینه که الان من نه منم نه خودم! قاطی شدیم!! ینی شخصیت من الان مخلوط شده ی من و خودمه!! نه ینی نمیدونم کدوم کدومیم!! سوما این سیستمی که پرشین بلاگ داره تو اکثر موبایل ها وبلاگای پرشین بلاگ یه مدلی نمایش داده میشن! اصن قالبام نشون نمیده دیگه چی بگم؟ خب 13 بار تند تند پلک بزنین.... زدین؟ خب من الان خوشال شدم! بسی 13 رو دوس دارم بسی بسیار! ___ نتیجه گیری نوشت: خعلی پست جالبی شد واقعا منحرف نوشت: . . . بی تربیتا دنبال چی میگردین؟ راست نوشت: بابا من خوددرگیری نداااااااااارمممممم درباره عنوان نوشت: هیچی. بسی به خوردن و معجون هایم و چیزهای عجیب (هرچی هست باشه!) علاقه دارم بوخودا نوشت: راستی امروز شنبه اس!!! نوزدهمه!!! و ساعت پنج بعد از ظهر!!! دیدین شما اینو نمیدونستین؟! [ ۱۳٩٠/٩/۱٩ ] [ ٥:٠۱ ب.ظ ] [ kookoo ]
وااااااااااااااااااااااااااااااای من روزای تعطیل خیلی زود بیدار شم 10! اولا میگم اگه راس میگین انقد امام حسینو دوس دارین و ارزش قائلین یکم اخلاقشو داشته باشین به جا اینکه فقط را بیفتین تو خیابونا خب؟ حالا چی بگم؟ اممممم... آها! امروز..... همه جا تاریک بود بام بابابا بابا بام بام بابابا بابا بام رعد و برقی در مغز! نا مرتب.... -بام بابابا -بام بام -بابابا بام -بوم -دنگ! -زینگ! زانگ! دونگ! دانگ! چشمامو باز کردم. اول فکر کردم ساعت باید 12 باشه. طبق معمول کش اومدم (مثه آدامس! خیلی حال میده!) موبایل جان رو برداشتم ببینم ساعت چنده؟ چشای نیمه بستم کاملا گرد شد!!! هشت و نوزده دقیقه؟ عصابم خورد شــــــــــد سعی کردم بخوابم ولی خیلی نا منظم تبل میزدن من صدای بوم بوم بوم... رو دوس دارم یه جورایی انگار یه چیزی رو میکوبونن رو مغز آدم ولی این یه جور بود انگار خود تبل رو میزنن تو گوش آدم! این دسته دور شد.... (پنجره ی اتاق من رو به جایی که دسته ها خعلی از اونجا عبور می کنن خلاصه این دور شد. صدای این هنوز از دور میومد که صدای یه دسته ی دیگه از اون طرف به گوش رسید!! اون یکی طبل هاش خوب بودن ولی اونی که می خوند... ما گفتیم این نیز بگذرد! پس از آن مدتی گذشت. چهار مرد جوان را دیدیم که طبل و سنج و ازون طبل کوچیکا دارن و سر و صدا راه انداختن من و خودم هم اعصابمون خط خطی می شد (تمرین خوبی نداشتن انصافا) هم یه علامت سوال بالا سرمون بود که این چار تا تنهان چرا نمیرن توی یه دسته ای؟ که دیدیم پشت سر اینا چهار مرد میانسال پرچم به دست دارند می آیند! جلوی دسته هم که خبر دارین! ماشینا و دوچرخه ها یهو هجوم بیارن ینی دسته داره میاد!! این یکی همه چیش خوب بود ولی یارو فقط یه جمله رو هی تکرار می کرد: حسین کفن ندارد... حسین کفن ندارد... بعدشم دیگرانو التماس می کرد که همراهی کنن!! حالا اینا که کلا خواب ما رو پروندن. بعدنش که کلا از خواب و تخت خواب جدا شدم و دلم دسته می خواست (بوم بابابا بوم بوم بوم!) حالا همه جا کاملا خالی!!
خلاصه.... خدا به ما رحم کنه.... هفته ی بعد معلما این شکلی.....:
دانش آموزان این شکلی.....(اشخاصی که به مسافرت رفته بودند و در خماری به سر می برند):
و یا امکان دارد این شکلی.....(آلزایمری ها):
و شاید این شکلی.....(درس نخونده ها):
و یا....(کسانی همچو من... بی خیال ظاهری/گاهی باطنی!):
بعضی ها هم این شکلی...(خرخونا ی بـــــــــــــــــوق):
_____ لطفا نوشت: خواهش میشه اگه معنی "سورملینا" که یه اسم ارمنی برا دختراس رو میدونین بگین. [ ۱۳٩٠/٩/۱٥ ] [ ۱۱:۱٩ ق.ظ ] [ kookoo ]
این صفحه پیوند ها کشت منو! هر ثانیه باز میشه اه اه اه پیوند هاشان مبارک نباد! راستی اولا تا یه مدتی نمیام. (یه مدت خیلی کوتاه! کوتاهه ها! مطمئن باشین دُیُما برین به آدرس زیر و فیلم کوتاهشو ببینین. واس پخشش هم کافیه روی مثلت که روی عکسشه کلیک کنین تاثیر گذاره. من اگه این جوری قرار باشه بمیرم خودکشی می کنم! اصن 2012 یعنی پایان؟ هر چی هس اصن دلم نمی خواد این شکلی زیر آب یا وسط انفجار بای بای شه http://www.aparat.com/v/f4e3ce3e7b581ff32e40968298ba013d6228 [ ۱۳٩٠/٩/۳ ] [ ۱٢:۳٢ ق.ظ ] [ kookoo ]
خودم: برو حموم من: نمی رم خودم: پس پاشو ناهارتو بخور! من: نمی خوام خودم: زهرمار! حداقل یکم درس بخون؟ من: گی بخور خودم: مگه تو خوردن داری؟ من: بی ادب خودم: به تو رفتم من: آره؟ اینجوریه؟ خودم: آره پس چی فک کردی! من: خیله خب. خودم: ___ نتیجه اخلاقی: امروزی که دارین این رو می خونین ناهار چی داشتین؟ [ ۱۳٩٠/۸/٢٧ ] [ ٢:٤۸ ب.ظ ] [ kookoo ]
اخبار جدید: اینجا تا زانو برف اومده بود همه برف می کوبوندیم تو صورت و دست و پا و ایضا هرجایی که می خواین تصور کنین!!! ___ ینی چقد دروغ گفتن راحته! آخه چرا بابابزرگا چار ساعت میشینن اخبار میبینن که آخرش حداقل یه چیش دروغ باشه! ___ این پست نتیجه ی پرسشی تاثیرگذاری اخلاقی دارد چرا شب شوفاژ را می بندم و چند ساعت بعد مادر گرامی روشنش می کند و من می پزم در خواب؟ ___ حقیقت نوشت: به جای برف انقده بارون میاد من بسی متعجبم چرا سیل نمیاد بی باران ها در آرزوی باران و ما باران داران در آرزوی برفیم... [ ۱۳٩٠/۸/٢۱ ] [ ۱٠:٢٠ ب.ظ ] [ kookoo ]
والا من که نیمه گیاه خوارم همه دارن کباب میخورن من گوجه و پلو و کره و فلفل (ازون فلفل درازای سبز) و ماست و شربت رو میریزم تو لیوان و یکی ازون معجون های مخصوص خودمو درست میکنمو میخورم. ___ نگفته بودم نوشت: 1)من نمیتونم گوشت بخورم. بدم میاد. 2)معجون که درست می کنم نمیدونم چرا اطرافیان قیافه شان در هم می رود کلا معجونای خودمو دوس دارم و زیاد می خورم. یه بار تلویزیون نشون داده بود سیب زمینی آب پز با عسل خوب میشه. اطرافیان قیافه شان رفت تو هم اما بنده روزی که سب زمینی آب پز داشتیم امتحان کردم.... جدی خوشمزه اس ___ ::::: خودم: کوکو ی دوس داشتنی و عزیزم.... یکم درس بخونی به کسی بر نمیخوره هاااااا.... من: باشه... فقط یه ذره دیگه می مونم بعد میرم خودم: همین الان من: ن م ی خ و ا م خودم: د ِ! بچه پررو دارم میگم برو درس بخون! من: خفه شو *>%..!/+*% خودم: خیله خب. من دیگه بهت تقلب نمیدم من: خودم: عه؟ اینجوریه؟ من: بسه دیگه بابا... از دستت خسته شدم خودم: من: شوخی کردم عسیسم خودم: من: ای بابا داشتم شوخی می کردم خودم: من: خودم: من: حالا بیا کامپیوتر بازی کنیم خودم: برو درستو بخون بچه ......... نکته آموزشی: با این تکنیک طرف را به حرف می گیریم که وقت بره و آخرشم می گیریم می خوابیم تذکر: گاهی باید درس خواند.... درس به این شیرینی.... درس به این خوبی.... چمدان تفریح را باید بست.... به کام مرگ باید رفت..... [ ۱۳٩٠/۸/۱٦ ] [ ٦:٤۱ ب.ظ ] [ kookoo ]
یه ساعت زنگی هست که مثه کَنه می چسبه به نشونگر ماوس آدم البته باحاله هاااااااا اگه دوس دارین میتونین برین ببینینش از کجا؟ در صورت تمایل روی جمله ی زیر کلیک نمایید. می خوام برم ملاقات جناب ساعت پررو
[ ۱۳٩٠/۸/۱٤ ] [ ٤:۱۳ ب.ظ ] [ kookoo ]
چرا آخه چرا خدای من چقد باید شکست بخورم؟ بسه دیگه! خسته شدم! آخه چقد وقتم گرفته میشه تو این جنگ ها نبردی گاهی همراه با خون گاهی با درد در هرصورت آخرش فکر می کنم برنده ام اما به زودی می فهمم که باختم... آخه خدای من چراااااااااااااااااا! چرا هرچی با جوش ها بجنگی باز به جاشون یکی دیگه میاد مزاحمت میشه؟!
____ [ ۱۳٩٠/۸/۱۳ ] [ ٤:۳٦ ب.ظ ] [ kookoo ]
با سلام. اینجانب, کوکو, در تاریخ سیزدهم آبان ماه سال نود, پیشاپیش عید نوروز را به شما تبریک می گویم!!! ____ رو کم کنی نوشت: خب راستش هدفم ازین پُست یه چیز دیگه است تقدیم به دوست داران عکس صاف
عید بهانه ایست برای کم کردن روی دوستان. (کوکو ی کبیر [ ۱۳٩٠/۸/۱۳ ] [ ۱:۱۳ ب.ظ ] [ kookoo ]
واااااااای واااای وای! مامانم یه لیوان آب پرتقال که خودش گرفته میده دستم. بعدش یه دونه نی شیشه ای برمیدارم. میرم خدمت آب پرتقال برسم. یک هورت... یه تیکه ی پرتقال تهِ نِی گیر می کنه نِی رو برعکس میگیرم. باز چند تا هورت.... یه تیکه پرتقال دوباره می چرخونم نِی رو باز دوباره..... دیگه از خیر نِی میگذرم و بر میدارم میذارمش کنار و لیوان رو سر میکشم. _____ توجیه نوشت: خو چیکار کنم [ ۱۳٩٠/۸/۱٢ ] [ ٦:٠۸ ب.ظ ] [ kookoo ]
به به! سیلوووووووووووووم خو این هفته چی شد؟ چیز خاصی نشد! فقط هرروز بارون میاد امروزم بعد از بارون هوا روشن شده بود.... یه عالمه ابر نورانی کومولوس مثه گل کلم می درخشیدند امروز -ینی چارشنبه 11 آبان- والدین با مربیان جلسه داشنتد از ساعت 2 تا 4. ما هم که ساعت یه رب به دو مثه یه روز عادی تعطیل شدیم و اکثرا با سرویساشون رفتن خونه... خیلی عادی... اما من ازونجا که خیلی به ماجراجویی علاقه دارم ترجیح دادم بمونم که البته اتفاق جالبی نیفتاد من و 2 تا همکلاسیام هم بیشتر تو حیاط دبیرستان بودیم که هیشکی جز ما نبود! آخه راهنمایی از حیاط پشت به دبیرستان راه داره. مدرسه مون که قربونش برم انقد کوچیکه ده دقیقه طول میکشه بری دبیرستان ولی خداییش با این همه امکاناتی که در اختیار ما آینده سازان نمیذارن, این حیاط بزرگ تنها چیزیه که تونستن بدن به ما تا ساعت 4 مسخره بازی در اوردیم! اولین که اونطرف مدرسه مون یه زمین فوتبال هست (که هیچوقت واسه فوتبال نمی برنمون اونجا! فقط واس گردش علمی میریم به خاطر....) به خاطر اینکه یکم جلوتر که بری یه آبندون هست. که ما تا حالا یه بار پارسال واس حرفه فن (درس کشاورزی) رفتیم خلاصـــــــــــــــه! با زی زی رفتیم به سمت آبندون. پامون رو تو زمین فوتبال نذاشته بودیم که دیدیم صدای سوت میاد ز.ا هی میگفت برگردین بریم تو حیاط! ولی ما اصن گوش نمیدادیم! و وقتی دیدیم یه پسر دو کیلومتر اونورتر روی دیوار وایساده و دست تکون میده تازه فهمیدیم چرا ز.ا هشدار میداد!! زی زی که بسی ضایع... فقط غش غش داشت میخندید... دبیرستانمونم از پشت یه در داره که پشتش یه فضای بازه پر از برگ و سنگ..... خلاصه اونجا آتیش روشن بود و دودش کل فضای حیاط دبیرستانو گرفته بود نصف وقتم هم تو حیاط خودمون بودم. راهنمایی. کلا خواستم بگم اینا چیزای بدردبخوری بود از امروز در مدرسه که تعریف کردم. _____ ضایع نوشت: لو دادم که راهنمایی ام توضیح نوشت: یک چیز مهم اگه دیدین تو هر پست من با یه گروه یا یه نفر یا چن نفر از بچه های کلاس میگردم به خاطر اینه که از رفیق و گروه فابریک خوشم نمیاد رفیق فابریک باشه واس دانشگاه.... الان حسش نی.... این همه دوست خوب اینجا دارم..... دوستای خوبی هم که تو مدرسه.... می خوام با همینا باشم. خیلی آزاد با کسایی که دوسشون دارم.... مثه ابرها با ابرهای دیگه یا برگ ها با برگ های دیگه .... [ ۱۳٩٠/۸/۱۱ ] [ ۸:٤٦ ب.ظ ] [ kookoo ]
کلا در این هفته ای که گذشت بر کوکو چه گذشت؟ شنبه- 30 مهر 90: کوکو امتحان ریاضی داد یه دونه شنبه- 1 آبان 90: کوکو کار خاصی نکرد فقط امتحان شیمی و فیزیک به هفته ی بعد موکول شد! دو تا شنبه- 2 آبان 90: کوکو در زنگ ورزش موقع فوتبال یک لایی خورد و دربازه بان توپ را نگرفت در نتیجه تیمشان گل خورد! و کوکو زنگ ریاضی جواب امتحان ریاضیش (همون که شنبه داد) رو گرفت.... سه تا شنبه- 3 آبان 90: معلما زنگ آخر جلسه داشتن و بچه ها هم که دیگه حالی به حولی چار تا شنبه-4 آبان 90: کوکو زنگ انشا شعری که خودش سروده بود رو خوند و بر طبق گفته ی یکی از دوستانش, معلمشان کف کرده بود ____ خو دیگه... آخر هفته شده و دوباره و سه باره و هرچند باره که دلم خواست بازم می نویسم... و امــــــــــــا یادتون نره بسی دوستون دارم... البته اونایی که دوسشون دارم خودشون میدونن... جوگیر نشوید.... [ ۱۳٩٠/۸/٤ ] [ ٤:٢٠ ب.ظ ] [ kookoo ]
|
![]()
| |